سلام دوستان اميدوارم حالتون خوب باشه و از اينکه من نمينوشتم دپرس نشده باشيد

راستش چيزی به فکرم نميومد که بنويسم اما اين شعر ارش باعث شد يه بار ديگه به روز کنم اميدوارد خوشتون بياد

اين شعرو من از سايت گرفتم اگر مشکلی در شعر ديديد مقسر من نيستم04.gif

 

 

 

 

آرش کــــمانگـــیر

(1)<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

برف می بارد،

برف می بارد به روی خار و خارا سنگ

کوه ها خاموش

دره ها دلتنگ

راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ

بر نمی شد گر ز بام کلبه ای دودی

یا که سوسوی چراغی، گر پیامیمان نمی آورد

رد پاها گر نمی افتاد، روی جاده ها لغزان

ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته و سرد

 

آنک، آنک کلبه ای روشن،

روی تپه، روبروی من،

در گشودندم،

مهربانی ها نمودندم

زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز

در کنار شعله آتش

قصه می گوید برای بچه های خود، عمو نوروز

 

ـ « گفته بودم زندگی زیباست.

گفته و ناگفته، ای بس نکته ها کاینجاست

آسمان باز،

آفتاب زر،

باغ های گل،

دشت های بی در و پیکر،

 

سر برون آوردن گل از درون برف،

تاب نرم رقص ماهی در بلور آب،

بوی خاک عطر باران خورده در کهسار،

خواب گندم زارها در چشمه مهتاب،

آمدن، رفتن، دویدن

عشق ورزیدن،

در غم انسان نشستن،

پا به پای شادمانی های مردم پا کوبیدن،

 

کار کردن، کارکردن،

آرمیدن،

چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن،

جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن

 

گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن

هم نفس با بلبلان کوهی آواره، خواندن

در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن

نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن

 

گاه گاهی،

زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته،

قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن

بی تکان گهواره رنگین کمان را،

در کنار بام دیدن،

یا شب برفی، پیش آتش ها نشستن

دل به رویاهای دامن گیر و گرم شعله بستن.

 

آری، آری زندگی زیباست.

زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست

گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست

ورنه: خاموش است و خاموشی گناه ماست.»

 

پیرمرد آرام و با لبخند:

کنده ای در کوره افسرده جان افکند،

چشمهایش در سیاهی های کومه جستجو می کرد!

زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد.

 

ـ« زندگی را شعله باید برفروزنده،

شعله ها را هیمه سوزنده

                        جنگل هستی تو، ای انسان!

جنگل، ای روییده آزاده

بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان

آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید،

چشمه ها در سایبان های تو جوشنده،

آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،

جان تو خدمتگزار آتش،

سربلند و سبز باش ای جنگل انسان!

 

زندگانی شعله می خواهد، صدا سر داد عمو نوروز

ـ«شعله ها را هیمه باید روشنی افروز

کودکانم، داستان ما، ز «آرش» بود.

 

او به جان خدمتگزار باغ آتش بود.

روزگاری بود.

روزگار تلخ و تاری بود،

بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره،

دشمنان بر جان ما چیره،

شهر سیلی خورده هذیان داشت.

بر زبان بس داستان های پریشان داشت

زندگی سرد و سیاه چون سنگ

روز بد نامی،

روزگار ننگ

غیرت اندر بندهای بندگی بی جان،

عشق در بیماری دل مردگی بی جان

فصل ها فصل زمستان شد

صحنه گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد

در شبستان های خاموشی

می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی.

 

ترس بود و بال های مرگ،

کس نمی جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ

سنگر آزادگان خاموش،

خیمه گاه دشمنان پرجوش.

 

مرزهای ملک،

همچو سرحدات دامنگستر اندیشه، بی سامان

برج های شهر،

همچو باروهای دل، بشکسته و ویران.

دشمنان بگذشته از سرحد و از بارو.

/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
maryam

بابا يه شعر کوتاهتر بزار

ajooze

سلام....کدوم آرش؟...

sanaz

مرسی که سری زدی به من. موفق باشی.

پسري با كفشهاي كتاني!

عجب شعری بود!‌ (سرگيجه)...............ممنون که به منم سر ميزنی!..............خوشحال باشی و خوش تیپ دوست من...

فرزاد

سلام .... دپرس ؟!!! مقسر ؟!!!

maryam

سلام خوبی دوست عزيز متن خوب و زيبايی بود اميدوارم هميشه شاد و خرم باشی متن جديد دادم منتظرت هستم قربون قدم هات برم قربانت مريم

farzaneh

اين هم نظر حوبه البته نظر خوب نه بد

maryam

سلام خوبی مرسی بهم سر ميزنی و به يادم هستی اميدوارم که هميشه موفق و پيروز باشی مثل هميشه متن خوبی بود وبلاگت هم مثل قبل زيبا متن دادم خوشحال ميشم بيايی پيشم قربانت مريم

rozita

سلام وب لاگ قشنگی داری هرچند من خيلی دير فهميدم وب لاگ داری ولی به هر حال اميدوارم موفق باشی و بازم مطالب زيبايی رو تو وب لاگت بخونم شاد باشی

فروغ

راستی تو نخه تير و باد رو به دستت بسته بودی؟